#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_157
کلافه کنار حوض ایستادم.
با فکرم به آب دستور دادم به سمت آتش بره، ولی اتفاقی نیفتاد!
نمیدونستم چیکار کنم. درخت بیچاره!
با فکری که به ذهنم رسید، سریع دستام رو به طرف حوض دراز کردم و چشمام رو بستم و فکرکردم، دارم با دستام، آب رو، به سمت درخت شعلهور، میبرم.
تمام قدرتم رو جمع کردم. وقتی چشمهام رو باز کردم، دیدم بله! اتفاق افتاده و آتش، خاموش شده.
- پس، دگر قدرتم، قدرت آب است!
با لبخند سرش رو تکون داد و گفت:
- آری. حال که دانستید، تند تند آب را، به جاهای مختلف، پرتاب کنید. زیرا باید حرفهای شوید.
آب رو تند تند، به همه طرف پرتاب میکردم و میخندیدم. چه حس خوبیه قدرت داشته باشی! والا.
سیمبر:«کافیست بانو. به کلبه بازگردید. فردا شما را ملاقات خواهم کرد.»
و غیب شد. وا! چش شد! با جادو، خودم رو توی کلبه رسوندم. ولی با صحنهای که توی کلبه دیدم، باتعجب خیره شدم بهش.
یعنی چی؟ مگه نگفته بود...
romangram.com | @romangram_com