#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_297
سر شاهین داد زدم: برو بیرون.
با اخم به یاس گفت: یه چیزی بهش بگو!
ولی یاس حرفی نزد. به طرف شاهین قدمی برداشتم. به در اشاره کردم و داد زدم: گفتم برو از اینجا بیرون.
شاهین به صورت یاس خیره شد و منتظر واکنش موند ولی یاس فقط گفت: اینجا اتاق اون هم هست.
لبخند روی صورتم نشست و پیروزمندانه منتظر بیرون رفتنش شدم. شاهین نگاه پر نفرتی به من انداخت و با قدم های بلند تر از اتاق خارج شد.
همین که در رو بست یاس گفت: آخر یا تو اون رو می کشی یا اون تو رو.
حرفش کمی من رو ترسوند اما به هر حال خیالم راحت شده بود و این همه نگرانی بی مورد بود. البته من که نگران اون نبودم... به سمت اتاق پشتی رفتم که دو قدم برداشت و جلوم ایستاد. تازه به این فکر افتادم که خیلی زیاده روی کردم. شاهین نزدیک ترین رفیقش بود و من کی بودم؟ واقعاً براش کی بودم؟ جرأت نگاه کردن به صورتش رو نداشتم. می دونستم می خواد حرف بزنه و حتماً کلی دستور صادر کنه. برگشتم و به لبه ی میز تکیه دادم، همون میزی که این بلا رو سر دستم آورده بود... دست به سینه و با حالت معطل منتظر موندم. حرفی نزد. به جاش حرکت کرد و جلوم ایستاد. دستش رو زیر چونه ام گذاشت و صورتم رو بالا آورد... از این حرکت هم خاطره ی خوشی نداشتم!! ساکت موندم که بهانه ای دستش ندم. از چهره اش چیزی رو نمی شد تشخیص داد اما دیگه فهمیده بودم روی چشم هام نقطه ضعف داره. آروم گفت: قصدت از این کارها چیه؟
جواب ندادم. فقط به نشونه ی نفهمیدن سر تکون دادم. دوباره گفت: فکر نکن نمی فهمم.
می ترسیدم باز قاطی کنه و من تاوان بدم. زانوش رو از بین پاهام به میز تکیه داد و کمرم رو توی دست هاش گرفت. نفس عمیقی کشیدم که استرس رو از خودم دور کنم. سرش رو پایین آورد و جلوی صورتم گفت: می دونم چی تو مخت میگذره.
- بگو ما هم بدونیم!
- حرف بچه رو می زنی.
- گفتم که حواست باشه.
romangram.com | @romangram_com