#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_145

نفسش رو فوت کرد و با غرغر گفت: خیله خب! با حاتم حساب می کنم. چقدر لازم داری؟

-همین قدر که بتونم باهاش برم اون ور. زیاد نمی خوام.

صدایی از گلوش در آورد که باعث شد لبخند بزنم. بعد گفت: دختر بامزه ای بودی!

-می دونم.

-خواستی برگردی با ما در تماس باش.

-اگر زنده موندم.

سکوت کرد. فکر می کرد خیلی زرنگه ولی از هر طرف داشت بهش خ*ی*ا*ن*ت می شد. من هم ساکت موندم. تماس رو قطع کرد. تنها برگ برنده ی من حاتم بود. نمی دونستم چکار کرده که همه بهش اعتماد دارند. قادری واقعاً من رو یکی از آدم های خودش می دونست!

شایسته گوشی رو ازم گرفت و گفت: بابا خیلی جلوت کوتاه اومده. نمی دونم چرا!!

شونه بالا انداختم و گفتم: تو چکار می کنی؟

-راجع به چی؟

-بابک خان.

ابروش رو بالا برد و گفت: چطور؟


romangram.com | @romangram_com