#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_276
درد امونم رو بریده بود،کار خودمو تموم شده می دونستم اما به هیچ وجه نمی خواستم کسی جای منو بگیره و توی همچین وضعیتی گیر کنه برای همین ترجیح دادم تا جایی که امکان داره چیزی نگم که وضعیت رو خراب تر از این کنم...
چند ثانیه ای میشد که سکوت کرده بودم.درد باعث میشد ناخودآگاه دندون هامو روی هم فشار بدم.اینکه نزدیکم نشسته بود بیشتر منو می ترسوند.دوست داشتم تا جایی که ممکنه ازش فاصله بگیرم.به سختی نشستم و کمی خودمو عقب کشیدم.حین اینکه داشتم خودمو عقب می کشیدم حس می کردم استخون های پام از قسمت های شکسته شده دارن به هم ساییده میشن.سوزشی که داشت غیرقابل تحمل بود.
به صورتش نگاه کردم.چشم هاش دیگه مثل قبل سیاه به نظر نمی رسیدن.می تونستم رنگ نقره ای براق رو از اون فاصله ببینم.حالت چشم هاش شبیه به گربه ها بود.تا بهش نگاه کردم گفت : من هنوز منتظر جوابم.کدومشون؟ مسعود ، سورن ، داروین؟!
بازم چیزی نگفتم.قلبم داشت از جا کنده میشد.ممکن نبود اسم کسی رو به جای خودم بدم!
با خونسردی گفت : همچنان می خوای منو سکوت درمانی کنی؟ فکر کنم اگه داروین رو انتخاب کنی به نفعت باشه، هر چند خودم شخصا دوست دارم یه داغ دیگه به دل پدر و مادرش بذارم.
فکر کنم چیزی که ازم می خواست از هر بلایی که تا اون لحظه سرم اورده بود، بدتر بود.چشمامو بستم و سعی کردم به یه جواب درست و حسابی فکر کنم.
بعد از چند ثانیه گفت :کم کم داری عصبانیم می کنی...کاری نکن اون یکی پات هم بشکنم! یکی رو انتخاب کن و دوتای دیگه رو نجات بده!... شاید اینجوری خودت هم آمرزیده شدی، البته اگه آمرزشی در کار باشه!
هیچی به ذهنم نمی رسید، نمی دونستم چجوری می تونم پای بقیه رو از این ماجرا بکشم بیرون! نمی دونستم باید چی می گفتم...
این بار با عصبانیت گفت : دیگه واقعا داری اعصابمو خرد می کنی،کاری نکن همین الان برم هر سه تاشونو قتل عام کنم!
با این جمله حسابی ترسیدم و دست و پامو گم کردم، سریع گفتم : باشه قبول، هر چی تو بگی! فقط بگو چی کار باید بکنم!
دوباره با همون لحن خونسرد گفت : اوه سلام! تو زنده ای؟
خندید : فکر کردم دارم با جسدت حرف می زنم! یکی رو انتخاب کن قبل از اینکه خودم هر سه تاشونو انتخاب کنم!
مطمئنا جوابی که می خواستم بدم چیزی نبود که اون منتظر شنیدنش بود! گرچه می ترسیدم بگم ولی چاره ای نبود...
romangram.com | @romangram_com