#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_238


با هر دوشون خدافظی کردم و رفتم تا آماده ی احضار هاموس بشم.از اینکه با هاموس درگیر بشم واقعا می ترسیدم.اصلا هم دوست نداشتم همچین اتفاقی بیفته...ولی تا حدود زیادی مطمئن بودم که این وسط خودم آسیب می بینم.

تمام کارایی که حامی و داروین گفته بودن رو چند بار توی ذهنم مرور کردم...البته اونجور که اون دو تا برام توضیح دادن همش می ترسیدم گند بزنم! همه چیز برای احضار هاموس آماده بود، تنها مشکلم این بود که نمی دونستم باید کجای خونه وایسم!! سر این موضوع کلی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه به این نتیجه رسیدم کنار پنجره وایسم.

سمت چپم پنجره قرار داشت و برای اینکه شیشه ش کاملا دم دستم باشه پرده رو کاملا کنار زده بودم، از پشت هم فقط چند سانت با دیوار فاصله داشتم.اینجوری هاموس هم نمی تونستم از پشت منو بگیره و برنامه مو بهم بریزه.

روی زمین نشستم و بعد از اینکه همه ی مراسم رو مو به مو انجام دادم اسم هاموس رو گفتم.چاقو رو تو دست راستم گرفتم و از جام بلند شدم.منتظر ظاهر شدن ِ هاموس بودم.فکر می کردم به محض اینکه اسمش رو بیارم ظاهر میشه ولی از قرار معلوم اشتباه می کردم...هنوز ازش خبری نبود.

بعد چند ثانیه طاقت نیوردم و صداش زدم، وقتی دیدم بازم ازش خبری نیست اعصابم خرد شد و با صدای بلند گفتم "عمو" !

دیگه کم کم داشتم از اومدنش ناامید می شدم که دیدم تو یه چشم بهم زدن رو به روم ظاهر شد.ظاهر شدنش خیلی عجیب و ناگهانی بود.اگه کسی غیر از هاموس بود حتما می ترسیدم.

هاموس – بهراد، میشه دیگه منو احضار نکنی؟

- شرمنده، باید می دیدمت.

هاموس با بی حوصلگی گفت : حالا این چاقو چیه گرفتی دستت؟ ترسیدی اشتباهی احضارم کنی؟

جوابی ندادم چون چاقو صرفا به خاطر این موضوع نبود.

هاموس – تو چرا این شکلی شدی؟!!

- چه شکلی؟!

هاموس – یه جوری ، انگار... فک کنم باید غذا بخوری.


romangram.com | @romangram_com