#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_223
- سلام.تو خونه بودی؟!
حامی – نه بیرون بودم، الان اومدم.
- از در دیگه؟
حامی- آره! البته ببخشید در نزدم. حوصله ی صبر کردن نداشتم.معمولا یه ربع طول می کشه داروین درو برای بقیه باز کنه، فرقی هم نداره کی پشت دره و چقد عجله داره!
حامی کنار من نشست.داروین هم از آشپزخونه اومد و با کمی فاصله از ما نشست.
- داشتم می گفتم... امشب اون زنی که در موردش حرف زده بودمو دیدم.
حامی – واقعا؟!! کجا دیدیش؟!
- با مسعود خونه ی عموم دعوت بودیم.داشتم تنها توی باغ شون قدم می زدم که سرم خورد به شاخه ی یه درخت و افتادم، چند ثانیه بعد هم زنه رو کنارم دیدم.
داروین با اشتیاق گفت : خوشگل بود؟!
- چه عرض کنم! به چشم خواهری، آره خوشگل بود.
داروین گفت : خواهری...
بعد شروع کرد به خندیدن.
حامی - حالا از کجا مطمئنی که همون زن بوده؟
- خب چشماش خیلی عجیب غریب بود.رنگ چشماش نارنجی بود، با رگه های طلایی!
romangram.com | @romangram_com