#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_211
- همین؟ به نظرت این می تونه به قاتل ربط داشته باشه؟!
حامی – نمی دونم، اگه فرض رو بر این بذاریم که اتفاقای چند روز گذشته کار قاتل بوده و حافظه ت هم پاک کرده بعید می دونم اون زنی که دیدی قاتل بوده باشه! اگه این طور بود که اون قسمت از حافظه تو هم پاک می کرد!
داروین – اما در کل امکانش هست که اون زنی که ازش حرف می زدی قاتل باشه.
حامی – من زیاد در این مورد مطمئن نیستم.با توجه به اینکه به طور واضح قیافه ی طرف هم دیدی...
- در مورد قیافه ش هم حرف زدم؟!
حامی – آره ، تا حدودی.گفتی چشمای عجیبی داشت.
داروین – تو این جمله من فکر می کنم منظورت از کلمه ی عجیب "خوشگل" بود... .(خندید)...بهراد، عجب ضمیر ناخودآگاه هیزی داری!
دلم می خواست داروین رو تا می خوره کتک بزنم! دوباره یه دونه زدم تو سرش ولی متاسفانه عین خیالش هم نبود.فقط می خندید و اعصاب منو خرد می کرد.
- حالا من باید از این حرفا چه نتیجه ای بگیرم؟!
حامی – من اول باید با هاموس حرف بزنم.بعد نتیجه رو بهت میگم.تو فقط سعی کن یه چند روز کشته نشی!
"مطمئنی فقط یه شام ساده ست؟!!"
این سوالی بود که از بدو ورود به ویلای عمو محمد حدودا بیست بار از مسعود پرسیده بودم.مسعود هم سه چهار بار اول با قاطعیت بهم جواب مثبت داد اما یه کم که گذشت با ورود مهمونایی که ماها اصلا نمی شناختیمشون و لباس ها و مدل موهاشون در جواب من می گفت " نمی دونم والا، به من اینجوری گفتن!".
من و مسعود روی مبل کنار همدیگه نشسته بودیم.مهمونا هر لحظه از راه می رسیدن.من مونده بودم چرا با اینکه علیرضا و نسترن دخترعمه و پسر عمو م اند اما اکثر مهمونا رو نمی شناختم! اونجا بود که فهمیدم چه خانواده ی کم جمعیت و خوبی داریم!...
مسعود به ظرف شیرینی روی میز اشاره کرد و با نیشخند گفت : شیرینی بخور.
romangram.com | @romangram_com