#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_208


حامی – نه ، این که احمقانه ست.ساعت و لنگه کفش اینجور چیزا در کار نیست.من ذهنی این کارو می کنم، تو فقط باید دراز بکشی که یه وقت با مخ زمین نخوری.

- یعنی اگه من نخوام هیپنوتیزم بشم یا احیانا نتونم تمرکز کنم تو بازم می تونی هیپنوتیزمم کنی؟!

حامی – قضیه ی نخواستنت که ملغی ست چون می دونم می خوای.اما تمرکز کردنت تاثیر داره ، تو فقط سعی کن به چیز خاصی فکر نکنی.در واقع فکرتو از هر چیزی خالی کنی. چند ثانیه تو همین حالت بمونی برای من کافیه.

- بعید می دونم بتونم از پسش بربیام!

حامی – تو می تونی.اگه بدونی من سر هیپنوتیزم کردن ِ داروین چه عذابی کشیدم! اصن ده سال پیر شدم! ولی خب در آخر تونستم هیپنوتیزمش کنم.

داروین – خب حالا دراز بکش.الان یه ربع تموم میشه، مسعود و سورن شاکی میشن.

روی تخت دراز کشیدم اما احساس خوبی نسبت به این کار نداشتم.حس می کردم نتیجه ای نمیده و یه جورایی احمقانه ست.

داروین و حامی هم کنارم نشستن.

- الان باید چشمامو ببندم؟

حامی – ببندی بهتره.راحت تر می تونی تمرکز کنی.

- یه سوال، اگه بازشون بذارم موقع هیپنوتیزم خودشون بسته میشن؟!

حامی – چه سوال هایی می پرسی! آره بسته میشن چون اساسا به خواب میری.

چشمامو بستم و همونطور که حامی گفته بود سعی کردم به چیزی فکر نکنم اما همش تصاویر این چند روز جلوی چشمم میومدن.


romangram.com | @romangram_com