#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_204


سورن – منطقی بود.

مسعود آروم سورن رو هل داد و گفت : تو ساکت باش!...اولا که کی گفته تو دعوت نیستی؟ به من گفتن بهت بگم بیای.قیافه ت هم زیاد داغون نیست، حداقل از قیافه ی من که بدتر نیست، ولی می بینی که من با کمال میل می خوام برم.بعدم اگه بیای حال و هوات هم عوض میشه.

- آره راست میگی.بابام و کیوان و نسترن که چند تا تیکه بارم کنن حال و هوام اساسی عوض میشه!

مسعود – غلط می کنن تیکه بندازن!

- به هر حال اونا کار خودشونو می کنن.هر وقت هم که منو دیدن همین بساط بوده.بنابراین ترجیح میدم نیام.

همین لحظه صدای زنگ در تو خونه پیچید.سورن گفت : شما بشینید، من باز می کنم.

بدون شک حامی بود در حالی که سورن و مسعود هنوز اینجا بودن.اعصابم از دست خودم خرد بود!

مسعود پرسید : پس قضیه حله دیگه؟!

اینکه هی اصرار می کرد منو ببره وسط فامیل بدتر اعصابمو سگی می کرد! دیگه از کوره در رفتم دستمو کوبیدم روی میز و گفتم : آقا من نمی خوام بیام مگه زوره؟

انقدر دستمو محکم کوبیدم روی میز که تا مغز استخونم درد گرفت ولی خب برای تاثیرگذاری صحنه کلی زور زدم که به روی خودم نیارم.مسعود هم بنده خدا با این حرکت من شوکه شد، آروم گفت : باشه بابا، چرا قاطی می کنی؟ اصلا منم نمیرم.

می خواستم بگم خب تو دیگه چرا نمی خوای بری! اما فرصت نشد و همین لحظه سورن به همراه حامی و داروین برگشت.

سورن که مشخص بود از اومدن حامی و داروین عصبانیه.مسعود هم مطمئنا از دست من عصبانی بود، منم که کلا از همه طرف عصبانی بودم!! قیافه های هر سه تا مون داغون بود.حامی و داروین هم متوجه این قضیه شدن.فکر کنم بیچاره ها از اومدن خودشون پشیمون شدن!

بعد از سلام و احوالپرسی همگی نشستیم.چند ثانیه سکوت برقرار شد تا اینکه حامی گفت : فک کنم بد موقع اومدیم.


romangram.com | @romangram_com