#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_93

طاها و آرمان و الهه و سحرم هم مدام بهم سر ميزدن .

با اينکه در حقم لطف ميکردن اما لطفشونو نميخواستم .

دوست داشتم تنها باشم .

به تنهايي احتياج داشتم .

حوصله هيچکدومشونو نداشتم

مثل هميشه روي مبل دراز کشيده بودم و غرق تلويزيون خاموش بودم .

توي اين يک هفته از محدود بارهايي بود که من تنها بودم .

با صداي زنگ آيفون کلافه پوفي ميکنم و از جا بلند ميشم

به سمت آيفون ميرم .

با ديدن کسي که توي صفحه ي آبي رنگ آيفون ميبينم دستو پام يخ ميزنه .

تمام بدنم شل ميشه .

دستمو به ديوار ميگيرم تا نيوفتم .

حس ميکنم رگهاي بدنم کشيده ميشن و سرم داغ ميشه .

خدايا من طاقتشو ندارم .

آنديا بود و من اصلا توان رويارويي باهاشو نداشتم .

اما اگه باز نميکردم به ضعفم پي ميبرد .

بي حرف دکمه ي آيفونو ميزنم .

جلوي آينه قدي پذيرايي مي ايستم .

تازه از حموم اومده بودم و موهام خيس بود ..

romangram.com | @romangram_com