#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_87
به کمک آرمان روي صندلي عقب ماشين ولو ميشم
چند دقيقه بعد طاها هم مياد و راه ميوفتيم ..
ياد اون موتور زرد ميوفتم ...
يعني خودش بود ؟
لبخند تلخي ميزنم و بر خلاف ميلم باز توي خاطراتم گم ميشم .
*
تلفنم زنگ ميخوره...زنگ متفاوتش نشون ميده که رايانه
با حرص قطعش ميکنم و دوباره روي تخت کز ميکنم
دوست داشتم براش ناز کنم .
با اينکه تقصيري نداشت اما بايد تنبيه ميشد يعني چي که با دختره ميره توي اتاق و يه ساعت حرف ميزنه ؟
به درک که دختره رئيس شرکته نميدونم چي چيه ؟
يعني چه که با شرکتي قرارداد ببنده که رئيسش يه دختر به اين خوشگلي باشه .
تازه بعد از يه ساعت که از اتاق اومده بيرون خيلي راحت با دختره ميره بيرون تا فروشگاهمونو نشونش بده ..
اصلا به توچه ؟
بايد ميداد به سحر نشونش بده .
اعصابم داغون بود و خوده رايانم خوب ميدونست که چرا
تلفنم دوباره زنگ ميخوره .
خيلي زود قطعش ميکنم .
طولي نميکشه که زنگ آيفون زده ميشه .
romangram.com | @romangram_com