#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_234


خم ميشم روي صورتش ،قطره اي اشکم روي گونش ميچکه .

پيشوني سردمو م به پيشوني داغش ميچسبونم .

مرد مغرور من چرا بهم نگاه نميکني ؟

چرا با ترش رويي دعوام نميکني که باهات ور رفتم بيدار شدي ؟

چرا چشماتو باز نميکني رايان ؟به خودم ميام .

با اين ناله هاي من ، رايان خوب نميشه .

ازش جدا ميشم و به سمت آشپزخونه ميرم .

دستمالي خيس ميکنم و تشتي هم پر از آب سرد ميکنم .

برميگردم توي اتاق دستمالو روي پيشونيش ميذارم و پاهاشو توي آب سرد ميکنم .

قرصي از جلدش در ميارم و به زحمت بهش ميخورونم .

کنارش ميشينم و مدام دستمالو عوض ميکنم

چندين ساعت حتي پلک هم نميزنم تا مبادا حالش خراب بشه و من نفهمم فقط با ديد تار نگاهش ميکنم ، چون وقتي خوب بشه ميره .

ميره و دوباره من توي حسرت ديدنش ميسوزم .

بالاخره ساعت چهار صبح تبش قطع ميشه .

صداي نالش به گوشم ميرسه :

-چرا کاري نکردم ؟

اون فرشته ي کوچولوي منو بوسيد و من کاري نکردم !

چطوري طاقت بيارم ؟


romangram.com | @romangram_com