#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_204


-از وقتي يادم مياد ، غرق مشکلات زندگي بودم .

پدرم حقوق بخور نميري داشت که نميتونست منو راضي کنه .

پس تصميم گرفتم روي پاي خودم بايستم .

علاوه بر درس خوندن ، کار هم کردم .

هر کاري که فکر کني .

از يه جايي به بعد ديگه نتونستم .

درسمو ول کردم و چسبيدم به کسب و کار خودمو به هر راهي ميزدم .

براي به دست آوردن چيزهايي که ميخواستم حريص بودم .

يه مردي کمکم کرد .

توي فرش فروشيش بهم کار داد .

کم کم کارا رو ازش ياد گرفتم

شب و روز کار ميکردم .

به هر دري ميزدم تا اينکه تونستم خودم براي خودم يه مغازه ي کوچيک فرش فروشي باز کنم .

درست زماني که فکر ميکردم دنيا هيچ چيز قشنگي نداره ، تو وارد زندگيم شدي !

به زندگيم رنگ تازه دادي .

از همون نگاه اول عاشقت شدم .

ديوونت شدم .

وقتي باهم بوديم.


romangram.com | @romangram_com