#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_194
جعبه ي دستمال کاغذي رو از روي ميزم برميداره .
دستمالي و از جعبه خارج ميکنه و جعبه رو ، به روي ميز پرت ميکنه .
فاصله اشو باهام کمتر ميکنه و دستمالو محکم روي لبهام ميکشه .
اونقدر محکم که فکر ميکنم هيچ اثري از اون رژ پررنگ باقي نمونده
لبخند محوي از سر رضايت ميزنه .
صداي زنگ موبايلم بلند ميشه .
دست ميکنم توي جيب پالتوم و درش ميارم .
اسم ميثم روي صفحه ي گوشي خاموش و روشن ميشه ؛
نگاه رايان به گوشي ميوفته .
در کسري از ثانيه از عصبانيت قرمز و فک قفل شده اشو محکم روي هم فشار ميده
تماسو وصل ميکنم و اينبار صميمي تر از هربار جواب ميثمو ميدم :
-جانم ميثم ؟
رايان از سر درد چشماشو ميبنده .
دستاش مشت ميشن و نبض گردنش به تندي ميپره ...
پشتمو بهش ميکنم تا مبادا نگرانش بشم
دستمو حائل ميز ميکنم و به ميثم گوش ميدم
-محيا گفت رفتي شرکت درسته سارا ؟
با صداي آرومي ميگم :
romangram.com | @romangram_com