#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_179

از صداي دادش ميلرزم اما همچنان محکم مي ايستم و مثل خودش داد ميزنم :

-پس چيه ؟

چرا وقتي با ميثم ميرقصم يه خودت حق دخالت ميدي ؟

چرا به خاطر اون گردنبند اونطوري معرکه راه ميندازي ؟

چرا حالمو ميپرسي هان ؟چرا ؟

با مشت ميکوبه به ديوارو نعره ميزنه :

-چون که دوست دارم ...

روبروم مي ايسته .

هردو نفس نفس ميزنيم

لبخندي روي لبم پديدار ميشه .

لبخندي که کم کم تبديل به قهقهه ميشه

يه قهقهه ي هيستيرک

چند بار دست ميزنم و ميگم :

-اووووو آقا رايان ، الحق که بازيگر ماهري هستي !

اما نقشت تکراري شده .

ديگه دلمو زد.

نقشهاي جديد بازي کن ! يه نقش واقعي ..

خنده ي بلند ديگه اي ميکنم و ميگم:

-بازيگر مشهور رايان اميري ، روز بعد از عروسيش به معشوقه ي سابقش ابراز عشق ميکنه .

romangram.com | @romangram_com