#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_162


آرمان و طاها سراسيمه ميان و ميون دعوا رو ميگيرن .

رايان همونطوري که در تقلاي که خودشو از دست طاها نجات بده ، رو به ميثم با عربده ي فوق العاده بلندي ميگه :

-تو کي هستي که براي من تايين تکليف ميکني که نبايد بهش دست بزنم ؟

مرتيکه تو کي هستي ؟

ميثم دستشو از دست آرمان بيرون ميکشه .

خونه گوشه ي لبشو پاک ميکنه وميگه :

-من کسيم که هر وقت اراده کنم ميتونم داشته باشمش ، اما تو از چي حرص ميخوري آقاي داماد ؟

تو که عروست کنارته چرا حرص کسيو ميخوري که متعلق به تو نيست ؟

رايان با اين حرف ميثم ديوونه ميشه .

با يه حرکت خودشو از دست طاها بيرون ميکشه و عين ببر زخمي به سمت ميثم يورش مي بره

حتي آرمان هم نميتونه جلوي رايانو بگيره .

مشتشو بالا ميبره و به قدري محکم ميکوبه

توي صورت ميثم که ميثم تا چند قدم تلو تلو خوران عقب ميره .

جعبه از دستم سر ميخوره با عجله به سمت ميثم ميرم .

دستشو به زانوش گرفته و خم شده

منم به تبعيت ازش خم ميشم..

با نگراني ميگم :

-چي شدي ؟خوبي ؟


romangram.com | @romangram_com