#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_161

نگاهي به جعبه ي بسته شده ميندازم .

محتواي توش گردنبدي بود که من يه روز جلوي رايان قسم خوردم هيچ وقت از گردنم درش نيارم .

گردنبند کليدم ، کليدي که متعلق به قلب رايان بود

آنديا با خجالت نگاهي به دور و اطراف ميندازه و با صداي لرزوني ميگه :

-رايان داري چيکار ميکني؟

ولش کن !

لبهام ميلرزن .

چه راحت اسمشو صدا ميزنه !

اون الان صاحب همه چيز رايانه و من ، فقط دختريم که با مسخره بازيام اعصاب کسيو که همه چيز منه و متعلق به يکي ديگست خراب کردم .

فشار دستهاي رايان دور مچ دستم بيشتر ميشه .

ميثم با لحن عصباني ميگه :

-داري چيکار ميکني ؟ولش کن ! تو حق نداري بهش ....

هنوز حرف ميثم تموم نشده که رايان با عصبانيت غير قابل باوري با مشت توي صورتش ميکوبه .

دستمو که حالا از اسارت دست رايان بيرون اومده جلوي دهنم ميگيرم و جيغ خفه اي ميکشم .

طاها و آرمان سراسيمه به اين سمت ميان .

صداي موزيک قطع ميشه و انگاري کسي نفس نميکشه .

همه زيادي کنجکاو بودن تا بفهمن بين داماد و معشوقه ي سابقش چي گذشته .

ميثم که به خاطر مشت محکم رايان چند قدم رفته بود عقب با عصبانيت به سمت رايان يورش ميبره ، اما قبل از اينکه مشتش به صورت رايان اصابت کنه رايان دستشو ميگيره و

مي پيچونه و مشت محکم ديگه اي حواله ي صورت ميثم ميکنه .

romangram.com | @romangram_com