#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_145
نامحسوس ميلرزم اما اينبار دل رايان به حال من نميسوزه .
قفسه سينش از شدت عصبانيت بالا پايين ميره و اين يعني ، اوضاع بدتر از اونيه که فکر ميکردم .
بازوي ظريفم اسير دستاي قدرتمندش ميشه .
منو محکم به ديوار ميکوبه .
دست چپشو کنار صورتم روي ديوار ميذاره
عين خرگوشي که اسير هيپنوتيزم مار شده مسخ ميشم توي چشمهاي عصبانيش نگاه ميکنم .
از لابلاي دندوناي به هم چفت شده اش ميگه:
-چه حسي داشتي وقتي دستش کشيده ميشد به تن و بدنت ؟هوم ؟
جوابشو نميدم و فقط نگاهش ميکنم
نگاه بدي بهم ميندازه و ادامه ميده :
-برات لذت بخش بود آره ؟
فيلت ياد هندستون کرده که جلوي
چشماي من با عشق قديميت ميرقصي ؟
اونم چه رقصي !
فقط يه تخت خواب کم داشتي .
اونم که ميبود هنرنماييت کامل ميشد مگه نه ؟
دستامو روي سينه ي پهنش ميذارم و با تمام توانم هلش ميدم .
حتي يه سانتم تکون نميخوره .
سعي ميکنم فاصله ي کمشو با خودم نديده بگيرم .
romangram.com | @romangram_com