#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_144


اينبار توي روش وايميستم و اجازه نميدم بازيچه ام کنه.

پرده ي تراس از هجوم بادي که مي وزه به اينطرف و اونطرف ميره .

پرده رو کنار ميزنم .

با ديدن رايان نفس توي سينه ام حبس ميشه .پشتش به منه و داره سيگار ميکشه .

دلم ميلرزه .

اين مرد تماما براي من جذابه .

حتي اگه مال من نباشه .

حتي اگه بي رحمانه بهم خيانت کرده باشه .

من ته قلبم هنوزم عاشقانه ميپرستمش .

سرمو تکون ميدم تا از هجوم فکر هاي الکي نجات پيدا کنم .

اخمامو توي هم ميکشم و به سمت رايان ميرم

در همون حال با عصبانيت ميگم :

-تو حق نداري از دست من عصباني بشي چون تو ...

برميگرده و بي توجه به حرفهاي من سيلي محکمي زير گوشم ميخوابونه .

ناباور دستمو روي گونم ميذارم ...

از چشماش آتيش شعله ميکشه .

تازه ميتونم درک کنم که ، رايان بعضي وقتها چقدر ميتونه ترسناک باشه .

تموم حرفهايي که توي ذهنم رديف کرده بودم تا نثارش کنم ، از ذهنم پر ميکشه .


romangram.com | @romangram_com