#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_133
با اينکه شنيده بودن من توي بيمارستانم حتي يک زنگ هم بهم نزدن و احوالمو بپرسن و الان چه قدر خوش خوشان وارد عروسيه آنديا شدن
با نفرت نگاهمو ازشون ميگيرم .
چشمم به شيريني هاي روي ميز ميوفته .
همه چيزو فراموش ميکنم و دوتا شيريني گنده براي خودم توي بشقاب ميذارم و با لذت مشغول خوردنشون ميشم .
انگار نه انگار که اين شيريني ، شيريني عروسيه رايان و آندياست ...
وقتي سه تا شيريني رو با ولع ميخورم روي صندلي ولو ميشم .
نگاهم به رايان ميوفته .
خارج از زمان و مکان با لذت به من خيره شده .
اخمي ميکنم و با نفرت صورتمو برميگردونم .
اما سنگيني نگاهشو عجيب روي خودم احساس ميکنم .
سرمو ميندازم پايين و مشغول بازي با انگشتاي دستم ميشم .
صداي منحوس دي جي بلند ميشه که از عروس داماد و همچنين تمام زوج ها تقاضا ميکنه براي رقص تانگو برن وسط ..
چونه ام شروع به لرزيدن ميکنه .
نه خدايا اين يکي خيلي سخته ، سخته ببينم دستاي رايان دورکمر يکي ديگه حلقه شده .
چشماش زوم شده روي يکي ديگست .
دستاي يکي ديگه دور گردنشه .
خدايا بسه !غلط کردم اومدم .
ولي همين الان منو از اينجا محو کن !
منو بکش !
romangram.com | @romangram_com