#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_119

انگاري همه چيز دست به دست هم داده بود تا من به اون عروسي برم و کبريت و زير انبار آرامش همه بگيرم..

***

صداي اس ام اس موبايلم بلند ميشه ..

برش ميدارم و پيامو باز ميکنم

-نزديکم .تا ده دقيقه ديگه ميرسم ..

بي حوصله گوشيو روي تخت پرت ميکنم .

سر لاک مشکي رنگمو ميبندمو نگاهي سرسري به ناخناي بلندم مي اندازم

لاک مشکي زيادي به دستاي سفيدم ميومد .

اما من بيشتر از اينکه به لاک توجه کنم به جاي خاليه، حلقه اي نگاه ميکنم که تا يک ماه پيش جزئي از وجودم بود و الان جاي خاليش بد جور خودنمايي ميکنه .

از جام بلند ميشم .

نگاهم سرتاسر نفرته .

نفرتي که از ديشب تا الان سعي کردم قويترش کنم تا بتونم توي اون عروسي دووم بيارم و نشکنم .

دستي به لباس مشکي رنگم ميکشم .

حس ميکردم با رنگ مشکي قوي تر از قبل ديده ميشم .

پيراهن بلند مشکي که بالاهاش با گيپور گرون قيمتي کار شده بود .

يقه ي بسته اي داشت و آستين هاشم تور بود .

تنها قسمت باز لباس چاک بزرگي بود که موقع راه رفتن باعث ميشد پاهاي سفيدم حسابي از زير اون لباس مشکي خودنمايي کنن ..

موهامو فر درشت کرده بودم و همشو ريخته بودم سمت راستم ..

سمت چپم گل بزرگ مشکي رنگي زده بودم که تور کوتاه مربع شکلش تا روي گونم ميومد .

romangram.com | @romangram_com