#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_118
بهشون نشون بده برات مهم نيستن !
بمون اينجا و بجنگ !
سخته ميدونم .
اما تو ميتوني .
فرداشب برو !
منم باهات ميام .
به رايان و بقيه ثابت کن تو شکست نخوردي .
بهشون بفهمون تو چيزيو از دست ندادي
حرفهاي ميثم منطقيه ....منطقي که بدجور منو ميترسونه .
وقتي به اين فکر ميکنم پا در عروسي بذارم که دامادش رايان باشه و عروسش يکي ديگه ..
دلم ميخواد بميرم ...
وقتي فکرش انقدر آزار دهنده است ،خود واقعيش چقدر سخته ؟
اين فکرها آزارم ميده اما وسوسه اي که به جونم افتاده بهم ميگه تموم اين عذاب هارو تحمل کنم و با ميثم برم ..
توي چشم هاي رايان نگاه کنم و غرور شکسته شدمو درست کنم .
شيريني دستمو توي پلاستيک ميندازم . .
ميثم انگاري حالمو ميفهمه .
ماشينو به حرکت درمياره و اجازه ميده فکر کنم
ولي انگار هم من هم ميثم ميدونيم ته اين فکر کردن به کجا ميرسه .
romangram.com | @romangram_com