#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_115
وارد مغازه ميشم ...
عجيبه اما دلم ميخواد تمامي اون شيريني هاي خوشمزه رو ببلعم ..
فروشنده به سمتم مياد .
با اينکه انتخاب سخته اما بالاخره چهارمدل از اون شيريني هارو انتخاب ميکنم و يک کيک کوچيک هم سفارش ميدم .
فروشنده بعد چند لحظه پلاستيک حاوي سفارشاتم رو ميده .
پولش رو حساب ميکنم و از مغازه خارج ميشم
راهي تا خونه نمونده .
چيزي حدود ده دقيقه
بارون انگاري قصد بند اومدن رو نداره چون شلاقانه به زمين برخورد ميکنه .
هنوز راه چنداني رو نرفته بودم که ماشين آشنايي با شدت کنارم ترمز ميکنه
راننده شيشه ي ماشين رو پايين ميده و من تازه ميتونم بشناسمش
ميثمه !
چون ناي پياده رفتنو ندارم و از اونطرف هوس خوردن اون شيريني ها بدرقمه به سرم زده
بدون حرف سوار ماشين ميشم .
ميثم سلام ميکنه و احوالمو ميپرسه که جوابشو ميدم
سر پلاستيکمو باز ميکنم و شيريني بزرگي رو بيرون ميارم و گازي بهش ميزنم .
ميثم خيره شده به من و انگاري پلک هم نميزنه
با دهاني پر ميگم :
-نميخواي راه بيوفتي ؟
romangram.com | @romangram_com