#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_104


-هميشه ؟هميشه ؟يعني قبل از من به دخترت فکر ميکردي ؟به مادرش چي ؟کيو تصور ميکردي ؟

اينبار رايان خصمانه نگاهم ميکنه و ميگه :

-حسود کوچولو ..

من فقط به دختر موفرفري فکر ميکردم ...

نه به مادرش

صورتمو به حالت قهر برميگردونم

-نميخوام !حالا که اينطور شد من هيچ وقت برات بچه ي دختر نميزام ؟

با اعتراض ميگه :

-چرااا ؟

- هنوز نيومده اينطوري دوسش داري واي به حال اينکه بياد ...تو فقط بايد منو دوست داشته باشي!

تک خنده اي ميکنه .

اما خيلي زود لبخندش محو ميشه .

زل ميزنه بهم .

با نگاهي خيره و سوزنده .

نگاهي خاص، که تا عمق وجودم نفوذ ميکنه .

سرمو از خجالت پايين ميندازم دستشو زير چونم ميذاره و سرمو به آرومي بلند ميکنه ...با گونه هاي گلگونم بهش خيره ميشم ...نگاهش سرشار از عشقه صورتش رو نزديک صورتم مياره ...زل ميزنه به چشمام و در حالي نفس هاي داغش به صورتم ميخوره ميگه :

-تو کيستي که من اينگونه

با اعتماد نام خودرا با تو ميگويم ؟


romangram.com | @romangram_com