#حسی_از_انتقام_پارت_218

لباس دکته زیبا که چشممو گرفته بود واسه شیما خریدم..خیلی جالب بود..این لباس به دلار 13هزار تومان بود ولی
به ریال 033هزارتومان..
به خودم گفتم:چرا ازرش پول ما انقدر پایین اومده؟
خرید کردنم از روی بیکاری بود وگرنه منو چه به خرید کردن؟
وسایلو گذاشتم توی اتاق و باز زدم بیرون..به سمت پارک نزدیک هتل رفتم.چندنفری داشتن توی پارک دوچرخه
سواری می کردن..
ساعت یک ظهر بود که به سمت هتل رفتم.ارشیا رو دیدم که داشت یکی از خدمتکارا حرف میزد.
رفتم سمتش..همبازی دوران بچگی,چقدر بزرگ شده بود.
ارشیا با دیدن من,سریعتر اومد سمتمو گفت:به به پسر عموی گل. 5 4
باهم دست دادیم..هیچ موقع بهم سلام نمیکردیم.
گفت:کجایی تو؟..بابا گفت که اومدی..می خواستم بیام تو اتاقت.
-که نیومدی..خیلی ازت گله دارم.
-به حدا شرمنده ام..هرکاری کردم که خودمو واسه عروسیت برسونم نشد..استادای محترم نزاشتن.حتی واسه یه
زور.
-عروسی رو بیخیال.تونباید به من میگفتی که نامزد کردی؟.من باید آخرین نفری باشم که میفهمیدم؟
-باباگفت؟
-آره.
-نمیخواستم بفهمی..از دست بابا.
-چرا؟
-می خواستم یکدفعه ای خبر ازدواجمو بفهمی و سوپرایز شی..که به لطف بابا نشد.
-از همون بچگیت هم نامرد بودی.
آروم خندید.خیلی شبیه بابا بود.برخلاف من که اصلا به بابا نرفته بودم.
گفت:بریم تو لابی هتل.
باهم رفتیم سمتش.بعد از تعارف کردنو نشستن گفت:راستی تبریک میگم.

romangram.com | @romangram_com