#حسی_از_انتقام_پارت_217
-آره.عجب سوالی پرسیدیا.
-واسه اطمینان پرسیدم.الان برم؟
-اگه می خوای برو.شماره اتاقش ..731طبقه.0
-اوکی..میشه توهم باهام بیای؟
-نه.نمی خوام خلوت پدرو پسر رو بهم بریزم.
-لااقل تا دم در اتاقش باهام بیا..میترسم.
-از چی میترسی پرهام؟.. 09سالته.بزرگ شدی دیگه.
..-
یه پوف عصبی کشیدمو گفتم:باشه.برو آماده شو تا منم بیام.
لبخند زدو رفت سمت ساک دستیش. 5 3
بعد از اینکه از حموم اومدم بیرون پرهام اماده شده بود.تعجب کردم..چقدر زود اماده شده بود.منم سریع اماده شدم
و از اتاق زدیم بیرون.
از آسانسور اومدیم بیرون.روبه روی اتاقش ایستادیم.روبه روی پرهام ایستادمو گفتم:پرهام جان؟اینی تو الان می
خوای باهاش حرف بزنی باباته..پس استرس نداشته باش.هر موقع کارت تموم شد بهم زنگ بزن بیام.خب؟
-باشه.
بعد با دستم چندتا ضربه زدم.چند ثانیه ای شد که ارسلان دررو باز کرد.بادیدنش شوکه شدم..چقدر پیر شده
بود.دوری فرزند این بلارو به سرش آورده بود؟
گفتم:سلام.
ارسلان بدون اینکه نگاه از نگاه ه پرهام برداره جوابمو داد.دستاشو باز کرد و پرهام تو بغلش جای گرفت..چه لحظه
دیدی و احساساتی ایی بود..ارسلان سفت پرهامو گرفته بود..بهتر بود تنهاشون میزاشتم.
بااجازه آرومی گفتمو به سمت آسانسور رفتم.
وارد بازار..شدم.به نسبت شلوغ بود.
وارد اسباب فروشی شدم..چیزای جالب و قشنگی داشت..یه چندتا اسباب بازی واسه اشکان خریدم.بعد از اون رفتم
تو مغازه ای که لباسای مجلسی میفروخت..واقعا قیمتاش مناسب بود..به دلار ارزون بود ولی به ریال گرون بود..یه
romangram.com | @romangram_com