#حسی_از_انتقام_پارت_177

که همشون مست,اصلا نمیشه باهاشون حرف زد.
-خدا بهتون صبر بده.
دستاشو برد بالا وگفت:آمین.
بهم نگاه کرد.فکر کنم نگرانی رو تو چشمام خوند که یک دشتو گذاشت روی شونه ام وگفت:نگران نباش.نمی زارم
پرهام مقصر شناخته بشه.
بعد باحالت شوخی گفت:مگه اینکه از جونم سیر شده باشم.
-چرا؟ 0 7
-سردار اولا اخراجم می کنه بعد دستور میده منو به طور مخفی زنده زنده چال کنن.
خندم گرفت.سرهنگ مجیدی تو کل اداره مشهور بود به شوخ طبعی..البته تو اتاق بازجویی کاملا ورق برمی
گشت.سرهنگ خوبی بود.
گفتم:نگران نباشید.بابا چنین دستوری نمیدن.
-مگه خونه خاله ست که میگی بابا؟.اداره قوانین خودشو داره.باید بگی سردار.
-ببخشید.منظورم سردار بود.
-آفرین.میگم قرص سردرد همراهت هست؟
-بله.چه طور مگه؟
-بده.قرصمو یک ساعت پیش تموم کردم..باید تو اتاق بازجویی همراهم باشه.اینا که اعصاب واسه من نمیزارن.باید
یه هفت-هشتایی بخورم تا آروم بشم.
قرصو از تو جیب درآوردمو دادم بهشون.با تشکر ازم گرفت و گفت:صبح بسته کاملشو واست میارم.زیادی بچه ها
رو تنها گذاشتم..پرهامو فرشادو بیار تو بخش من..باید ازشون بازجویی بشه.
-بله.
احترام گذاشتم.راهی که رفته بودو برگشت.منم برگشتم تو دفتر ایمانو به ایمان گفتم که هردوشونو ببره به دفتر
سردار.
قبل از رفتنشون دست پرهام کشیدمو بردمش گوشه ای گفتم:پرهام اولا سعی کن آروم باشی دوما هرچیزی که می
گی راست باشه.

romangram.com | @romangram_com