#حسی_از_انتقام_پارت_176
-بله.
از اتاق زدم بیرون.جالب بود که سرهنگو دیدم داشت به سمتم میومد.
با نزدیک شدنش احترام گذاشتمو گفتم:سلام قربان.خسته نباشید.
-سلام.سلامت باشی..می بینم بخشتو با بخش من عوض کردی.
لبخند زدمو گفتم:معزرت می خوام قربان.
-مهم نیست.الان داشتم میرفتم تو دفتر سروان ببینم به کجا ها رسیدید که تو رو دیدم.به کجاها رسیدید؟
داشت طعنه میزد؟
گفتم:به خاطر پرهام مجبور شدم از یکی از بچه ها بازجویی کنم.
-چرا؟ 0 6
-پرهامم تو اون مهمونی بوده.خودش که میگه تا فهمیده پارتیه خواسته از خونه خارج بشه که نزاشتنو اتداختنش تو
اتاق.
-یعنی پاپوش واسش درست کردن؟
-دقیقا..از فرشاد احمدلو که صاحب مجلس بوده بازجویی کردم که او میگه این کار رو نکرده و پرهامم داشته مواد
پخش می کرده.
-توچی فکر می کنی؟فکر می کنی پرهام این کار رو کرده؟
-نه اصلا.پرهام هرگز دلوجرئت این کار هارو نداره.
-مطمئنی؟
-بله.شک نکنید.
-بهتره برم از بچه ها بازجویی کنم ببینم ساقی مواد کی بوده تا پروندشو بفرستم دادسرا.
-می ترسم بچه ها دست به یکی کرده باشن که علیه پرهام حرف بزنن.
-نگران نباش.تو این 01سال که دارم کار می کنم پرونده کسی روکه بیگناه بوده رو نفرستادم دادسرا.من می دونم
با این جور بچه ها چه جور برخورد کنم.همون طور که تو می دونی با قاتلا چه جورباید برخورد کنی.درست میگم؟.
-بله.
یه آهی کشیدو گفت:مثل اینکه شب بدی رو باید درپیش داشته باشم.تا صبح باید تو اتاق بازجویی باشم..بچه هاهم
romangram.com | @romangram_com