#حسی_از_انتقام_پارت_174

گفتم:اشکان,دوستت,او می تونه شاهدت باشه؟
-نمی دونم.
-ایمان؟.بهتره بگی اشکانو بیارن تو اتاقت.
-چشم قربان.
بعد از احترام از دفتر خارج شد.
گفتم:نگران نباش.من مطمئنم که تو بیگناهی.خودم کاراتو ردیف می کنم.
-ممنون.
درباز شد.ایمان اومد داخلو گفت:قربان اشکان عضو بچه هایی که گرفتیم نیست.
پرهام:یعنی چی؟من خودم با اشکان وارد اون خونه شدم.
گفتم:پرهام؟.پسره که صاحب مجلس بود اسمش چی بود؟
-فرشاد احمدلو.
-فرشاد تورو انداخت تو اتاق؟
-آره.به همراه دوستاش.اول بهشون گفتم برید کنار من مال این جور مجلسایی نیستم..ولی اونا اول مسخره ام کردن
بعدم انداختنم تو اتاق.
-همه اونا هم دوستات بودن؟
-بعضیاشون آره.
به ایمان گفتم:فرشادو بیار. 0 4
ابمان:می خواید اینجا ازش بازجویی کنیم؟
-آره.حالوحوصله اتاق باز جویی رو ندارم.
-چشم قربان.
نفسمو عصبی بیرون دادم و به پرهام خیره شدم.چرا انقدر این بچه بدشانس بود؟چرا هرجایی می رفت نحسی هم
باهاش بود؟چرا خدا؟این بچه چه گناهی کرده که تمام مصیبت های دنیا باید به سرش بیاد؟
ایمان با فرشاد اومد داخل.به پسره نگاه کردم.یه پسر چهارشونه قد بلند.تقریبا دوبرابر پرهام بود.موهاشو خروسی
زده بود.حالمو بهم زد.لباس آستین کوتاه سبز تنش بود که خالکوبی روی دستش به طور کامل پیدا بود.این بچه

romangram.com | @romangram_com