#حصار_تنهایی_من_پارت_991


- درود بر عزيز مصر، يوزارسيف!

آراد سرشو بلند کرد و با اخم نگاش کرد. دل آرام آروم خنديد و منم فقط با لبخند به پرهام نگاه کردم. با ابرو بهش اشاره کردم زود بره به آشپزخونه تا شر نشده. پرهام با ناز سرشو ازم برگردوند و رفت به آشپزخونه. ظرفا رو بردم به آشپزخونه. خاتون براي سه تامون ميز آشپزخونه رو حاضر کرد.

گفتم: مش رجب نمي خوره؟

- نه، سرش درد مي کرد، خوابيد.

شامو با هم خورديم؛ اونم با مسخره بازي هاي پرهام. وقتي بهش نگاه مي کنم، ياد ليلا مي افتم. اگه زنده بود با پرهام زوج خوشبختي مي شدن. جفتشونم شوخ طبع بودن. شروع کردم به خنديدن.

خاتون با تعجب گفت: به چي مي خندي آيناز؟

پرهام: مي بيني خاتون؟ يک ساعته دارم داستان خنده دار زندگيمو تعريف مي کنم، اين خانم يه لبخند هم نزد. تازه فهميده چي گفتم، داره مي خنده!

سه تامون خنديدیم. قبل از خواب، پرهام بهم گفت صبح بيدارش کنم. منم مخالفت کردم چون از بار اولي که بيدارش کردم، توي دفتر خاطرات ذهنم چيز خوبي يادداشت نشده! اما با التماس و خواهش هايی که کرد، منم قبول کردم. شب، به اميد اينکه فردا امير پيداش بشه خوابيم. اما چه خوابيدني؟ باز با کابوس ليلا تا صبح که چشمامو باز کردم.

***

لباس پوشيدم و رفتم سمت عمارت. آدم توی اين هوا يخ مي زنه؛ بيچاره معتادايي که تو خرابه، بدون حتي يه پتو مي خوابن. از اونا بدبخت تر، کارتون خوابا.

رفتم به اتاق پرهام درو بازکردم و چراغو زدم. نگاش کردم. سرش زير پتو بود؛ نه! مثل اينکه ياد گرفته مثل آدم بخوابه! آروم رفتم جلو، بالشت کنارشو برداشتم و گذاشتم رو سرش و خودم روش خوابيدم و مي خنديدم. اول تکون نخورد، بعد که فهميد منم، شروع کرد به تکون خوردن. بيشتر فشار دادم و گفتم:

- عمرا اگه بتوني در بري!

با مشت دو تا زدم به بالشت و گفتم: بخور اختاپوس زشت!

romangram.com | @romangram_com