#حصار_تنهایی_من_پارت_990
با لبخند گفتم: سلام پدر ژپتو... نه خواب بودم!
با تعجب رو به روم نشست. دستشو گذاشت زير چونش و گفت:
- يعني اون بز وحشي گذاشته بخوابي؟!
خنديم وگفتم: آره!
دل ارام اومد تو، با تعجب گفت: مگه قرار نشد ديگه اينجا نيايد؟
پرهام برگشت و به دل آرام نگاه کرد و گفت: عليک سلام! نکنه تو هم گشنت بوده که سلامتو خوردي؟! چرا امروز همه از من قرار داد مي خوان؟! نکنه تو مسئول بستن قرارداداي آرادي؟ آره؟بدو! بدو برو قراردادو بنويس تا بيام امضاء کنم!
دل آرام با عصبانيت به من و پرهام نگاه کرد و رفت. منم مي خنديم. يهو پرهام بشقابو طرف خودش کشيد. قاشقم از دستم برداشت و شروع کرد به خوردن.
با تعجب گفتم: قاشق دهنی من بودا! بدت نمیاد؟!
- نه... مگه مريضي واگير دار داري؟
خنديدم و گفتم: نه ولي من بدم مياد از قاشق دهني استفاده کنم.
دهنش پر بود و گفت: منم از قاشق هر کسي استفاده نمي کنم ...تو استثنايی!
بعد از اينکه پرهام نهار منو خورد، رفت به اتاقش. ظرفا رو شستم. سه روز ديگه تا مهموني مونده. منم لباسي ندارم بپوشم. به پولاي توي دستم نگاه کردم. شيش ميليون پول دارم اما نمي تونم چيزي بخرم. يکي نيست به آراد بگه تو که اجازه نمي دي برم بيرون، چرا اين همه پولو بهم دادي؟!
ميز شامو براي دل آرام و آراد چيدم. اومدن پايين؛ براشون غذا کشيدم. وقتي شامشونو خوردن، يه گوشه ی سالن نشستن. ميزو جمع مي کردم که پرهام اومد پايين. خيلي ترسيدم بازم دعواشون بشه. به آراد نگاه کردم. حواسش به روزنامه ی تو دستش بود. پرهام آخرين پله رو اومد پايين. چون فاصلش با آراد زياد بود، با صداي بلندي گفت:
romangram.com | @romangram_com