#حصار_تنهایی_من_پارت_975
گفتم: مي خواي کمي از بازوهاتم بگيرم؟
- نمي دونم، اگه خوب مي شه، آره.
سوزن ته گردو برداشتم و گفتم: کمي دستتونو ببريد بالا!
دستشو که برد بالا، چند تا سوزن زدم. يکي ديگه مونده بود که حواسم نبود زدم به انگشت خودم.
- واي!
- مواظب باش!
نگاش کردم.
گفت: منظورم اينه که مواظب کتم باش!
لبخند زدم و گفتم: مي دونم... چون اون روزي که شما بخوايد نگران من باشيد، من خودکشي مي کنم!
چند تا سوزن ديگه برداشتم، دوباره رفتم جلوتر. سايه ی سنگين نگاهشو رو خودم حس مي کردم. به اندازه ی يک سانت، دو طرفو گرفتم، رفتم عقب نگاه کلي انداختم. عالي بود.
گفتم: دور يقه شو براتون نوار سفيد مي زنم.
- هر کاري مي کني بکن؛ فقط خوشگل بشه.
- باشه. پس کتو در بياريد، شلوارو بپوشيد.
romangram.com | @romangram_com