#حصار_تنهایی_من_پارت_956
مش رجب: آقا ... تولد خاتونه. شما هم بيايد!
- مبارکه... ولي دل آرام جايی نمياد!
دل آرام: آخه چرا؟! آيناز انقدر شيريني هاي خوشمزه درست کرده ؟ يه کيک توت فرنگي بزرگ...
آراد وسط حرفش پريد و گفت: اگه کيک و شيريني مي خواي، بگو همين الان سفارش مي دم خوشمزه ترين کيکو برات بيارن.
- نه... اما مي خوام برم جشن!
- مي خواي منو تنها بذاري؟
- خب تو هم بيا!
- نه!
ميزو جمع کردم بردم آشپزخونه. شيريني ها رو دادم به مش رجب که ببره. ظرفا رو ريختم تو ماشين ظرف شويي تا زودتر شسته بشه. وقتي کارم تموم شد، با کيک رفتم به خونه. همه با ديدن کيک، خوشحال شدن. مخصوصا پرهام که پريد سمتم و گفت:
- مبارکه ايشاا...! همگي بگيد ايشاا...!
هممون با خنده گفتيم: ايشاا...!
نشستم مش رجب رفت آشپزخونه و يه شمع با عدد بیست آورد. با ديدنش هممون خنديدیم.
گفت: نخندين... خاتون براي من هميشه يه دختر بيست ساله ست.
romangram.com | @romangram_com