#حصار_تنهایی_من_پارت_955
- ها! من که منظورم با شما نبود که؟! من اين مثال رو به يه مرد ديگه زده بودم، بعد... فرحناز به شما گفت که شما مثال اون مرد هستيد...
با اخم نگام کرد و رفت رو مبل نشست. مش رجب اومد تو.
به آراد سلام کرد و گفت: آيناز! کي کيک و شيريني رو ببريم؟!
- مي خواي صبر کن با هم ببريمش، يا الان ببر.
- نه با هم مي بريم ... راستي مي دوني پر...
سريع دستمو گذاشتم رو دهنش تا اسمش از دهنش نپره بيرون و دستمو برداشتم و با لبخند گفتم:
- آره! مي دونم پرنده هام تخم گذاشتن!
مش رجب با گيجي گفت: ها..؟!
- مش رجب! تو کيکو ببر، خودم شريني ها رو مي برم!
- باشه!
دل آرام اومد و گفت: منم مي تونم بيام جشن؟!
مش رجب: آره بيا ... خيلي خوش مي گذره!
آراد: قضيه ی جشن چيه؟
romangram.com | @romangram_com