#حصار_تنهایی_من_پارت_909


- پس دل آرام کجاست؟

همين جور که براش سوپ مي کشيدم، گفتم: از شما مي ترسيد، خودشو تو آشپزخونه حبس کرده!

- بهش بگو بياد!

- چشم!

رفتم به آشپزخونه و گفتم: دل آرام! آقا مي گه بيا.

- نميرم!

خاتون: چقدر مي ترسي دختر! اگه اون همه بلايی که سر آيناز اومده، يکيش سر تو مي اومد که تا حالا مرده بودي؟ نترس! برو. قول مي دم کاريت نداشته باشه!

به من نگاه کرد و گفت: پس تو هم بيا!

خنديدم و گفتم: باشه، بيا!

من جلو راه مي رفتم، اونم پشت سرم با ترس مي اومد. کنار ميز وايساديم.

گفتم: آقا! دل آرامو آوردم.

آراد که مشغول خوردن سالاد بود، سرشو بلند کرد و با تعجب به پشت من نگاه کرد و گفت:

- تو چرا رفتي پشت اين قايم شدي؟... بيا اينجا ببينم!

romangram.com | @romangram_com