#حصار_تنهایی_من_پارت_908


ساعت يازده، کامليا رفت. به دست بند نگاه کردم. يهو ياد گردنبندم افتادم. جلو آینه بهش نگاه کردم به اون ستاره و به یاد مادرم، ستاره رو بوسيدم : مامان دوست دارم!

ساعت دوازه آراد اومد. داشتم سالادو حاضر مي کردم که يهو دل آرام اومد تو آشپزخونه و با هل و ترس گفت:

- آيناز...آيناز! چي کار کنم؟ آراد اومد. الان منو مي کشه.

کاهو رو گذاشتم تو دهنم و با تعجب نگاش کردم و با لبخند گفتم:

- بخاطر آراد انقدر رنگت پريده؟!

بهم چسبيد و گفت: آره... اگه کتکم زد چي؟

خنديدم و گفتم: نترس، کتک نمي زنه!

- از کجا مطمئني؟

- از اونجايي من چهار ماهه پيششم، همه بلایی سرم آورده الا کتک! حالا هم برو سر ميز بشين، غذا رو بيارم.

- نه همينجا با شما مي خورم.

خاتون اومد تو و گفت: آيناز؟ چرا وايسادي؟ زودتر نهار آقا رو ببر.

- چشم خانم!

ميز نهار خوري رو چيدم. آراد اومد پايين. رو صندلي نشست و گفت:

romangram.com | @romangram_com