#حصار_تنهایی_من_پارت_862


آراد گفت: به چسبه چيزي نزده بودي که؟!

- نترس! يه چسب زخم عشقتو نمي کشه!!

مختار ماشينو روشن کرد و گفت: فقط خدا کنه بدوني داري چيکار مي کني.

به خونه رسيديم. ماشينو پارک کرد و پياده شديم.

مختار گفت: شرکت نميري؟

آراد دستشو انداخت دور کمر دل آرام و گفت: نه.

به من نگاه کرد.

- به خاتون بگو بياد.

رفتن سمت عمارت.

مختار گفت: الان دلت مي خواد بري بکشيش، نه؟

خنديدم و گفتم: نه... جوونه؛ بذار خوش باشه!

رفتم به خونه، به خاتون گفتم آراد باهاش کار داره. وقتي رفت، به مرغ عشقام نگاه کردم. به هم چسبيده بودن. کمي دون براشون ريختم و رفتم به اتاقم. بعد از اينکه لباسمو عوض کردم، رفتم آشپزخونه.

داشتم چاي مي خوردم که خاتون اومد تو و گفت: باز چيکار کردي که رفته براي خودش خدمتکار آورده؟

romangram.com | @romangram_com