#حصار_تنهایی_من_پارت_852
سيروس گفت: کجا خوشگل بابا؟!
- مي رم خونه.
- باشه... آينازو خودم ميارم.
آراد با عصبانيت اومد طرفم، مچ دستمو گرفت و از صندلي جدام کرد و گفت: دختر دست دوم به دردم نمي خوره!
همينجور که منو سمت در مي کشيد، سيروس بلند خنديد و گفت: قول مي دم حامله نشه... نکنه از همين مي ترسي که به دخترا نزديک نمي شي؛ آره؟!
آراد بدون جواب درو باز کرد و اومديم بيرون.
وارد اسانسور شديم. گفت: مي دونم باهات چيکار کنم!
نمي دونستم با کيه، چون رو به روشو نگاه مي کرد. چيزي نگفتم.
يهو داد زد: از علي خجالت نکشیدي اونجوري با بابام حرف مي زدي؟!
با تعجب گفتم: با مني؟! فکر کردي من کشته مرده ی باباتم؟! من چه حرفي دارم با بابات بزنم؟ خيلي ازش خوشم مياد؟ بعد از اون بلايي که سر زانوم آورد، ديگه چشم ديدنشو هم ندارم ... نمي دونم چرا يهو مهربون شد و مني که تا ديروز کلفت زشت پسرش بودم، يک دفعه شدم پيشي خوشگلش؟ خودت که ديدي چطوري منو طرف خودش مي کشيد؟
- اگه مي خواستي، اينکارو نمي کرد.
- آره نخواستم، چون جراتشو نداشتم... چون از بابات مي ترسم... خوردن غذا از دستش بهتر از شکستن زانوم بود.
چيزي نگفت. در آسانسور باز شد. اومديم بيرون. مختار به ماشين تکيه داده بود. ما رو که ديد، سوار شد. ما هم سوار شديم.
romangram.com | @romangram_com