#حصار_تنهایی_من_پارت_841
- تو هم مثل بابات خوشگلي!
به من نگاه کرد.
- اينم دوست دخترته ديگه؟
آراد يه دسته موي زنه که جلوي چشمش بود، با انگشت اشارش کنار زد و گفت: نه، نيست.
لبخند زنه بيشتر شد.
دستشو گذاشت رو پاي آراد و گفت: چند سالته؟
يه سيب برداشتم و بلند شدم. حوصله ی ديدن کثافت کاريشون رو نداشتم. رفتم کنار پنجره. پرده رو کنار زدم. همين جور که سيبو گاز مي زدم، بيرونم نگاه کردم. يادش بخير! اولين روزي که براي آراد اخمو مواد آوردم اصلا فکرشو نمي کردم بشم خدمتکار بي مزد و مواجبش. شايدم بخاطر حرفاي اون روزم منو خريد.
مختار روي نيمکت پارک رو به رو نشسته بود. نگاش کردم و با خنده زير لب گفتم:
- عجب بازوهايي داره! جون مي ده شب روش بخوابي!
- انگار کيسَت هنوز پر نشده. نه؟
برگشتم. آراد اخمو پشت سرم وايساده بود.
گفت: کيسَت چقدر جا داره که هر چي پسر خوشگله، داخلش مي اندازي پر نمي شه؟
بيرونو نگاه کرد، پوزخندي زد: اين لاغر مردني که بازو نداره؟ کجاش مي خواي بخوابي؟... بازوي علي با اين قابل مقايسه نيست!
romangram.com | @romangram_com