#حصار_تنهایی_من_پارت_840


پوزخندي زد و گفت: باباي منو باش! هر چي معلول جسميه دور خودش جمع کرده! کر بوديد گفتم با بابام کار دارم؟

- باباتون؟ منظورت با سيروسِه؟!

آراد نشست و گفت: آره همون؛ کجاست؟

زنه يه لبخند زد و گفت: واي ببخشيد تو رو خدا! نشناختم! سيروس بهم گفت پسرش داره مياد ولي فکر کردم بايد نوزده يا بيست سال داشته باشه. اصلا به سيروس نمياد همچين پسري داشته باشه.

- بخاطر اينکه با کاراش منو پير کرد، خودشم داره عيش مي کنه...کجاست؟

- حموم... اي واي! پذيرايي يادم رفت! الان مي رم يه چيزي براتون بيارم ...خانم! شما چرا ايستاديد؟ بفرماييد بشينيد! تعارف نکنيد!

اينو گفت و رفت به آشپزخونه. به آراد نگاه کردم.

گفت: چرا نگام مي کني؟ بشين ديگه!

رو به روش نشستم. فالشو درآورد، دوباره خوند. خيلي دلم مي خواست بدونم چي توش نوشته که انقدر مي خوندش.

فالو گذاشت تو جيبش و نگام کرد و گفت: الان از فضولي داري مي ترکي که توش چي نوشته. نه؟!

سرمو تکون دادم و گفتم: آره!

- پس بترک؛ چون هيچ وقت نمي فهمي!

زنه با خوشحالي و لبخند اومد، ميوه رو گذاشت رو ميز. خودشم کنار آراد نشست و گفت:

romangram.com | @romangram_com