#حصار_تنهایی_من_پارت_799
- خب برو ياد بگير!
آراد با عصبانيت به امير که کم نمي آورد نگاه مي کرد. کلافه شده بود. نمي دونست چيکار کنه! يعني چيز ديگه اي نبود که بخوان تو دهن ما کنن!
آراد به فرحناز نگاه کرد و سريع لبشو بوسيد. امير طرف من برگشت.
بلند شدم داد زدم: بسه... اين بچه بازي رو تمومش کنيد.
همه نگام کردن.
پرهام به آبتين نگاه کرد و گفت: فقط همين يه کارو مونده بکنيم!
سرشو برد طرف آبتين.
آبتین سريع بلند شد و گفت: پرهام! مي خواي چه غلطي بکني؟!
- خب مي خوام ببوسمت!
- اشتباه گرفتي! دخترا روبه روت نشستن!
به کامليا و مرينا و مونا که روبروش نشسته بودن نگاه کرد. اونام عين مرغ گرگ ديده، با ترس به پرهام نگاه مي کردن.
گفت: نترسيد مرغا! باهاتون کاري ندارم!
يه صندلي کنار مونا خالي بود. بشقابمو برداشتم و شاممو خوردم. بعد از شام، به کمک دخترا به جز فرحناز، ميزو جمع کرديم. کامليا چاي درست کرد. من و مونا هم ظرفا رو شستيم. مونا برای همه چاي برد. رفتم به سالن، ديدم پرهام و آبتين نيستن. سراغشونو گرفتم.
romangram.com | @romangram_com