#حصار_تنهایی_من_پارت_783


بلند شد و گفت: مي ريم جاي ديگه.

منم کيفمو برداشتم. دو قدم رفتيم که دختره دست اميرو گرفت و گفت:

- عزيزم دلخور شدي؟

امير سريع دستشو کشيد و با پشت دستش محکم زد تو صورت دختره و گفت:

- وقتي دارن بهت احترام مي ذارن، احترام خودتو نگه داره!

همه نگامون کردن. ازش ترسيدم؛ اينم بدتر از پسر داييش، وقتي عصبي مي شه ترسناک مي شه! دستمو کشيد و از رستوران اومديم بيرون.

گفتم: امير چي کار کردي؟ ميرن ازمون شکايت مي کنن!

- به جهنم... اين دختراي خراب رو بايد آتيش زد.

دستم داشت درد مي گرفت.

گفتم: امير دستم درد گرفت!

وايساد. به دستم که جاي چهار انگشتش روش قرمز شده بود نگاه کرد و برد طرف لبش.

دستمو کشيدم و گفتم: چيکار مي کني امير؟!

- ببخشيد... ببخشيد...

romangram.com | @romangram_com