#حصار_تنهایی_من_پارت_782
- فکر نکنم ديگه اجازه بده بيام بيرون.
- اجازه مي ده؛ خيالت راحت!
تو شهر يه گشتي زديم و موقع نهار رفتيم به يه رستوران نسبتا خلوت و شيک. به محض اينکه نشستيم، سه تا دختر که دور يه ميز نشسته بودن به اميرعلي زل زدن. اميرم که بيرونو نگاه مي کرد
گفتم: امير! کجا مي تونم دستمو بشورم؟
نگام کرد، بعد به سمتي اشاره کرد و گفت: اونجا.
تشکري کردم و رفتم سمت دستشوي. از کنار سه تا دختره رد شدم. سه تاشون نگام کردن، بعد از اينکه دستمو شستم، اومدم بيرون. درکمال تعجب ديدم سه تاشون کنار امير علي نشستن. معلوم نيست چي بهشون مي گه؟
رفتم پيششون و گفتم: خانما!
برگشتن نگام کردن. دوتاشون بلند شد و يکي در کمال پرويي هنوز نشسته بود. با اخم نگاش کردم، شايد روش کم بشه؛ اما انگار اخمم زيادي شنگول بود که تاثيري نداشت!
توی چشماي پر آرايشش نگاه کردم و شمرده گفتم: مي شه... لطفا... بلند شيد؟!
لبخند زد و گفت: خب همينجا دور هم يه چيزي مي خوريم ديگه!
امير علي: خانم لطفا بلند شيد،داريد خانممو ناراحت مي کنيد.
دختره نگاش کرد و گفت: شما تو عالم دوستي قشنگ بلديد دروغ بگيد! اگه اين زنته، چرا ابروهاشو برنداشته و موهاشو رنگ نکرده؟!چرا حلقه تو دستتون نيست؟!
به امير نگاه کردم.
romangram.com | @romangram_com