#حصار_تنهایی_من_پارت_745
آراد گفت: چه خبرته فرحناز؟ يواش تر برو!
سرعت ماشينو آورد پايين.
ساعت دوازده بود که براي نهار وايساديم. اول ماشين ما وايساد، بعد پرهام، پشت سرش اميرعلي پارک کرد و اومد پايين.
پرهام عين قلدرا اومد طرف ماو جلوی آراد وايساد. از آراد کوتاه تر بود. سرشو بلند کرد و چشم تو چشم آراد شد.
اونم با اخم نگاش مي کرد.گفت: فرمايشي بود؟!
پرهام وا رفت و گفت: نه! اومدم بگم رنگ چشمات خيلي نازه!
اومد طرف من و آروم گفت: بعد از نهار برو صندوق عقب ماشينم بشين!
خنديدم. اينو گفت و با بقيه رفت تو.
امير اومد طرف من و گفت: چرا نميري تو؟
- مي شه غذاي منو بياري بيرون؟ همينجا مي خورم.
- اينجا يخ مي کني.
- خاطره ی خوبي از غذا خوردن با اونا ندارم.
- آره مي دونم... پس پيش اونا نمي شينیم... بريم تو.
romangram.com | @romangram_com