#حصار_تنهایی_من_پارت_731


- من باهاتون نميام!

- نمياي؟! کي گفته؟!

با انگشت شصتم به حموم اشاره کردم و گفتم: اون گفته!

- بيخود کرده... الان زنگ مي زنم به داداش بزرگش بياد حسابشو برسه. فکر کرده!

موباليشو درآورد و رفت پايين.

آراد از حموم اومد بيرون، رو صندلي نشست. منم رو به روش نشستم و نون تستو برداشتم.

گفت: چند دست لباس بذار تو چمدون.

با بي حوصلگي گفتم: باشه!

لقمه رو جلوش گرفتم.

گفت: اين لقمه رو نمي خوام!

نگاش کردم و گفتم: چرا؟!

- عين خودتت کج و کوله س! يه لقمه ی درست تر بگير!

لقمه رو گذاشتم جلوي خودم و براش يه لقمه ديگه گرفتم. سه تا لقمه رو با ناز و ادا خورد. بعد از اينکه موهاشو خشک کردم، بيست دقيقه تو اتاق لباس فکر مي کرد چي بپوشه.

romangram.com | @romangram_com