#حصار_تنهایی_من_پارت_729
با لبخند گفتم: حالا مي توني منو درک کني که منو از اون سر باغ مي کشوني اين سر که بيدارت کنم؟!
همين جور که سرش زير پتو بود، گفت: اين که وظيفته!
با حرص پوفي کردم و رفتم به آشپزخونه، صبحونشو حاضر کردم. ساعت هفت بردم بالا. هنوز خوابيده بود. يک سانتم از جاش تکون نخورده بود. سيني رو گذاشتم رو ميز و کنار کنار تخت ايسادم و صداش زدم:
- آقا ساعت هفته ... چرا بلند نشديد؟
- خب چيکار کنم هفته؟ ولم کن!
بيشتر تو جاش جمع شد.
گفتم: نمي خوايد بريد شرکت؟
- نه!
با خوشحالي گفتم: يعني مي ريم شمال؟!
پتو رو از سرش برداشت و با چشماي خواب آلود گفت: يادم نمياد گفته باشم تو هم قراره بياي!
با لب و لوچه ی آويزون و ناراحتي گفتم: منم که نگفتم مي خوام بيام!
- برو وانو حاضر کن!
عين لشکر شکست خورده ها رفتم به حموم که تلفنش زنگ خورد.
romangram.com | @romangram_com