#حصار_تنهایی_من_پارت_717


خاتون و مش رجب هنوز مي خنديدن. سرمو انداختم پايين، بلند شدم و رفتم بيرون. دستمو گذاشتم رو صورتم؛ داغ بود. حتي سرماي بيرونم خنکش نمي کرد. رو تاب، نيم ساعتي نشستم و آروم آروم تکونش مي دادم. کمي سردم شد. با دستم بازوهامو گرفتم.

گفت: چاي مي خوري؟!

برگشتم. پرهام دو تا ليوان چاي دستش بود.

گفتم: آره!

يکيشو برداشتم.

کنارم با فاصله زياد نشست و گفت: حرف مش رجبو جدي نگير!

- اگه جدي گرفته بودم که الان جفتمون تو محضر بوديم!

پرهام خنديد و گفت: فکر کنم بخاطر همين بلبل زبونياته که آراد نگهت داشته!

- فکر نکنم!

- چرا مطمئن باش!

کمي از چاي خوردم و گفتم: جدي چرا ازدواج نمي کني؟!

به تاب تکيه داد.

به آسمون نگاه کرد و گفت: چون جفتمو پيدا نکردم.

romangram.com | @romangram_com