#حصار_تنهایی_من_پارت_716


مش رجب: من يه دختر خوب برات سراغ دارم!

هممون نگاش کرديم.

پرهام گفت: کيه؟!

مش رجب خنديد.

خاتون گفت: خب بگو ديگه؟ چرا مي خندي؟!

مش رجب همين جور که مي خنديد، گفت: آخه ازش مي ترسم!

من همين جور به مش رجب نگاه مي کردم. پرهام آروم چشمشو چرخوند طرف من و نگام کرد.

خاتون: بگو ديگه؟ کيه؟!

به پرهام نگاه کردم. نگاهش تغيير کرد و جدي شد.

مش رجب گفت: پرهام خودش فهميد!

پرهام سرشو انداخت پايين. من داغ کردم.

خاتون بلند خنديد و گفت: اي نميري مش رجب! نگاه کن قيافه جفتشون از خجالت چه جوري شده!

پرهام بلند شد و گفت: دستتون درد نکنه. شام خوشمزه اي بود.

romangram.com | @romangram_com