#حصار_تنهایی_من_پارت_707
به من نگاه کرد.
- مي توني بري!
چند قدم راه رفتم.
مرده گفت: مشکلي براي پاتون به وجود اومده خانم؟!
برگشتم. آراد هنوز عصباني بود.
گفت: از پله ها افتادن، زانوشون درد گرفته... اگه سوال ديگه اي نداريد برن؟
- نخير مي تونن تشريف ببرن... شايد مجبور شدم با حکم بازداشت ايشون بيام.
- چرا فکرمي کنيد خدمتکار من مي تونن بهتون کمک کنن؟!
مرده به من نگاه کرد و گفت: شايد اين يکي از همون دخترايي باشه که فرستاديشون خارج.
- چند دفعه بهتون بگم من قاچاق انسان نمي کنم؟ اون دفعه يه اشتباه پيش اومده بود.
- بله اونم چه اشتباهي! توي تريلي که تا سقف بار زده بوديد، چهار تا دختر پيدا کردن. جرم به اين روشني چه طور مي تونه يه اشتباه باشه؟!
- هر جور که دوست داريد فکر کنيد... بي گناهي من ثابت شده.
- البته... اگه منم يه باباي ميلياردر داشتم که قاضي دادگاه رو بخرم، البته بي گناهيم ثابت مي شد ... فقط نمي دونم چند خريدیش؟
romangram.com | @romangram_com