#حصار_تنهایی_من_پارت_706
از پله ها مي رفتم بالا که صداي آرادو شنيدم: يک بار بهتون گفتم کاراي پدرم به من مربوط نيست.
- چطور به شما مربوط نيست؟ مگه شما با هم کار نمي کنيد؟
- نخير؛ پدرم شرکت رو به من واگذار کردن. الان هم نمي دونم کجان و دارن چيکار مي کنن.
بهشون نزديک مي شدم.
آراد با عصبانيت نگام کرد. سيني رو گرفتم جلوی مرده.
قهوه رو برداشت و گفت: از خدمتکاراي جديد هستن؟!
آراد: به حوزه ی کاريتون مربوط مي شه؟!
- از اونجايي که بنده دارم رو اين پرونده کار مي کنم، بله!
سيني رو جلو آراد گرفتم.
با فک منقبض شده و آروم گفت: تو اينجا چه غلطي مي کني؟!
فنجون قهوه رو برداشت.
مرده گفت: مي تونم با ايشون صحبت کنم؟!
- نخير بايد برن!
romangram.com | @romangram_com